خرید نسخهی الکترونیک همین کتاب
«به بینهایت خوش آمدید» داستان سفر عجیب و غریب آدمی است به یک جهان دیگر. جهان بعد از مرگ که با آن چه ما تصور میکنیم به کلی فرق دارد. او بعد از مرگ به سیارهای به نام کوتولهی سرخ میرود و در فضایی کاملا علمی ـ تخیلی قرار میگیرد و تجربههایی بهشدت طنزآمیز را پشت سر میگذارد. اما طنز کتاب، از جنس طنزی تلخ است که به شکل ماهرانهای زندگی امروز ما را به نقد میکشد.
به جز این، «به بینهایت خوش آمدید» از نوع رمانهایی است که سخت میتوان آن را در یک دسته یا ژانر طبقهبندی کرد. کتاب هم طنزآمیز است، هم تلخ و گزنده، هم تخیلی است، هم در پایان، غافلگیری عجیبی دارد که نشان میدهد ماجرا با آنچه تصور میکردیم، چهقدر متفاوت است و حتی شاید نباید آن را صرفاً جزو آثار علمی ـ تخیلی دستهبندی کنیم.
کتاب رگههای فلسفی پررنگی دارد که فقط وقتی به طور کامل میتوانیم آن را درک کنیم که کل رمان را بخوانیم و زود دربارهاش قضاوت نکنیم.
«به بینهایت خوش آمدید» را یکی از زیباترین رمانهای طنز بریتانیا توصیف میکنند. این رمان درواقع نخستین رمان از مجموعهرمانی است که با نام «کوتولهی سرخ» توسط انتشارات پنگوئن منتشر شد و خیلی زود به فهرست پرفروشترین آثار انگلیسیزبان راه یافت.
کتاب را دو نویسنده به صورت مشترک نوشتهاند: «راب گرنت» و «داگ نیلور». اما نویسندهها برای اسمشان هم از طنز استفاده کردهاند و روی جلد ترکیبی از نام هر دو اسم را به عنوان نام نویسنده نوشتهاند: «گرنت نیلور»!
بریدهای از کتاب
مکان دقیق، و شرایط حاکم بر لحظهی مرگتان را به طور دقیق و با رسم شکل توصیف کنید…
حدوداً دو هفتهای از مرگ ساندرز میگذشت و تا اینجای کار حتی از یک ثانیهش هم لذت نبرده بود. و چیزی که در این لحظهی بهخصوص اصلاً باهاش حال نمیکرد این بود که باید وسط باتلاقی از فرمها و برگههای حقوقی راه میرفت که توسط «ادارهی مرگ و حقوق متوفیان» فرستاده شده بود تا پرشون بکنه. یه جزوهی پنجصفحهای تروتمیز هم داده بودن دستش که روی جلدش نوشته بود: «مرگِ شما، و روش کنار آمدن با آن».
شرکت در جلسات مشاورهای هم که توسط روانپزشکهای متافیزیکیِ سفینه برگزار میشد خالی از لطف نبود. توی اون جلسات براش توضیح دادن که مفهوم «بودن» و «نبودن» چیه و یه سری مهملات دیگه هم بلغور کردن دربارهی یه بابایی که تو یه غار زندگی میکنه و هیچ وقت نمیفهمه که تو یه غاره تا اینکه اون غار رو ترک میکنه. مسئله این بود که ساندرز خیر سرش مهندس بود، نه یه فیلسوف ـ و قضیه از دیدش این طوری بود که آدمیزاد یا زندهست… یا مرده. و اگر کسی مرده باشه، خدا رو خوش نمیآد که زورکی ازش بخوان یه عالم فرم غیرقابلفهم و کلی چرندیات دیگه رو پر بکنه…













دیدگاهها
هیچ دیدگاهی برای این محصول نوشته نشده است.