فصلی از رمان «دروغها»
رمان «دروغها» در ژانر تریلر روانشناختی نوشته شده است. «دروغها» یا «همهی دروغها» داستان بسیار تازه و پرتعلیقی دارد که به زندگی زن جوانی به نام «ایمی» میپردازد. از نگاه دیگران، ایمی در کنار همسرش، «جیسون» زندگی بسیار خوبی دارد، اما واقعیت این است که او در کابوسی بیپایان و دردناک گیر افتاده است. جیسون مردی بسیار خشن و کنترلگر است. مثل بسیاری از مردها در ایران و سایر نقاط جهان… اما یک روز در یک سفر دریایی کوتاه، ایمی با زنی به نام «لیز» آشنا میشود که مسیر زندگی او را به طور کامل عوض میکند…
من و مادرم در کافهای در طبقهی سوم هرودز در نایتسبریج همدیگر را دیدیم. وقتی رسیدم مادرم آنجا نشسته بود و دوباره تحت تأثیر این موضوع قرار گرفتم که او این اواخر چهقدر پیر شده.
مادرم فوری گفت: «عه، اومدی؟ حالت چهطوره؟»
گونهاش را که بوسیدم عطرش را بو کردم. بعد از اینکه نزدیک هم نشستیم، در قوری کوچک را برداشتم. تقریباً خالی بود. حتماً مادرم خیلی زودتر از من رسیده بود.
پرسیدم: «چیزی خوردی؟ میتونیم سالاد یا ساندویچ بخوریم.»
مادرم گفت: «وای نه. قیمتهای اینجارو دیدی؟ احمقانه است. فقط قیمت یه چایی بیست پونده. انگار خود ارل گری[۱] دمش کرده.»
«اشکالی نداره مامان. مهمون من.»
سرش را تکان داد و گفت: «نه ممنون. یه چیزی خوردم. گرسنه نیستم.»
به صورتحسابی که در نعلبکی کوچک سفید بود اشاره کردم و گفتم: «بذار این رو حساب کنم.»
قبول نکرد، ولی پیشخدمت را صدا زدم و کیف پولم را باز کردم. دو اسکناس ده پوندی و دو پوند دیگر هم برای انعام از کیفم درآوردم. آخرین اسکناسهایم بود و با خودم گفتم یادم باشد حتماً به بانک بروم.
مادرم گفت: «خسته به نظر میآی.»
«خوب نخوابیدم.»
پرسید: «جیسون چهطوره؟»
«خوبه. سرش شلوغه.»
نچنچ کرد و گفت: «آخی پسربچهی بیچاره. چهقدر کار میکنه.»
«خیلی وقته دیگه پسربچه نیست.»
لبخند زد و گفت: «برای من یه پسربچه است.»
یک خاطره یادم آمد. در روز عروسیمان، جیسون سخنرانی کرد. اتفاقی در آن لحظه صورت مادرم را دیدم. چون نوشیدنی خورده بود صورتش گل انداخته بود و وقتی جیسون را میدید که آنطور جلو بقیه حرف میزد، حسابی احساس غرور میکرد. انگار باورش نمیشد جیسون عضوی از خانوادهی ما شده بود.
مغازههای شیکی را که در طبقهی همکف بود، دیدیم. چند تا کیف نشانش دادم. وقتی برچسب قیمتها را دید دهانش باز مانده بود.
دستم را دور شانههایش انداختم و گفتم: «مامان، نباید این کار رو بکنی. این کادوئه.»
کیف بزرگی را انتخاب کرد که رنگش خرمایی روشن بود و یک دسته بالایش داشت.
گفتم: «برند گوچی دوست نداری؟»
دوست داشتم کیف خیلی خاصی انتخاب کند.
کیف را برداشت تا آن را خوب نگاه کند و گفت: «این رو ترجیح میدم.»
ناگهان با خودم فکرکردم اصلاً این کادو را میخواهد یا نه. انگار داشت در حق من لطف میکرد.
با خوشحالی گفتم: «تولدته، پس انتخابت اینه؟ زود باش. بیا بریم و پرداخت کنیم.»
گفت: «ایمی؟»
برگشتم و دیدم که خانمی قدبلند با موهای بلوند به من لبخند میزند.
گفتم: «والری. حالت چهطوره؟»
والری را به مادرم معرفی کردم و برایش توضیح دادم که او با جیسون کار میکند.
«والری…»
تردید داشتم که خودش با مادرم دست داد گفت: «تحلیلگر مالی هستم.»
مادرم گفت: «تو با جیسون کار میکنی؟ این فوقالعاده است. باید خیلی باهوش باشی.»
والری از ته گلویش خندید و موهای پرپشت و بلندش را پشت شانههایش ریخت.
«فکر نمیکنم باهوش بودن لازمهی این کار باشه. ولی به هر حال از تعریفتون ممنونم.»
آنجا ایستاده بودم و احساس بدی داشتم. والری قدبلند و زیبا بود. متکی به خودش و در ظاهر همیشه مهربان بود، اما چیز ترسناکی دربارهی او حس میکردم.
کارت بانکیام را به فروشندهی مغازه دادم.
مادرم از من پرسید: «تصمیمت رو دربارهی برگشتن به کار گرفتی؟»
اصلاً یادم نبود به او گفته بودم.
والری گفت: «برمیگردی سرکار؟ چهقدر عالی. چه کاری؟»
وای خدا. فقط همین را کم داشتم. والری به دفتر برگردد و به جیسون بگوید.
«نه. برنمیگردم سر کار. این فقط یه…»
مادرم گفت: «ایمی معلم رقصه. رقص باله. قبل از اینکه با جیسون آشنا بشه به بچههای کوچیک رقص باله یاد میداد. کار خیلی هیجانانگیزی هم نبود.»
والری گفت: «چه بامزه.»
صدایی از پشت سرمان آمد. انگار چیزی افتاده بود زمین. صدایش خیلی بلند بود. برگشتم و جیغ زدم.
مادرم گفت: «ایمی، چت شده؟»
آستین لباس مادرم را محکم گرفتم، گفتم: «چی بود؟»
قلبم تندتند میزد.
سه تا خانم فروشندهای که آنجا بودند، خندیدند. مادرم و والری با نگرانی به من نگاه میکردند. گفتم: «ببخشید. صدا. صدا منو ترساند.»
والری گفت: «فهمیدم. خوبی؟»
«آره خوبم، ممنون.»
وقتی رمز کارتم را میزدم انگشتهایم میلرزید.
خانم فروشنده کارتم را به من برگرداند و گفت: «متأسفم. کارتتون جواب نمیده.»
«چی؟ جواب نمیده؟»
مادرم و والری حرفشان را قطع کردند و به من نگاه کردند. من هم به کارتم نگاه کردم. میدانستم که در حسابم مقداری پول هست، بیشتر از قیمت کیفی که میخواستیم بخریم در حسابم پول داشتم.
گفتم: «حتماً رمزم رو اشتباه زدم. میشه دوباره امتحان کنید؟»
دوباره کارتم را کشیدم و این بار حواسم را جمع کردم تا رمزم را درست وارد کنم. والری به من زل زده بود و حسابی عصبی شده بودم. دستگاه بوق زد و روی صفحهی کوچکش دوباره این جمله آمد: تراکنش مجاز نیست.
اخم کردم و گفتم: «خیلی عجیبه.»
از استرس دلم پیچ خورد.
مادرم گفت: «همه چی خوبه؟»
لبخند زدم و گفتم: «البته مامان.»
کارت دیگرم را به فروشنده دادم و گفتم: «لطفاً با این یکی کارت حساب کنید.»
اما دوباره همان اتفاق افتاد.
فروشنده دوباره گفت: «متأسفم. کارتتون جواب نمیده.»
ولی دیگر لحنش دوستانه نبود. به آدمهایی که پشت سر من ایستاده بودند طوری نگاه میکرد، انگار با چشمهایش از آنها معذرتخواهی میکرد و فهمیدم بقیه به خاطر من معطل هستند. وقتی کارت را از او گرفتم گونههایم سرخ شده بود. انگشتهایم میلرزیدند. کارت را در کیفم گذاشتم.
زیر لب گفتم: «نمیفهمم.»
والری که کیفش را درآورده بود و از قرار معلوم میخواست پول خرید مرا هم پرداخت کند، گفت: «میتونم کمکی کنم؟»
دستم را روی دستش گذاشتم و گفتم: «لطفاً این کار رو نکن.»
سرم را برگرداندم به مادرم نگاه کردم و گفتم: «باید به بانک زنگ بزنم. این درست نیست. میدونم که تو کارتم مقداری پول هست.»
سعی کردم توجه فروشنده را به خودم جلب کنم، ولی او به کارش ادامه میداد و حواسش نبود.
رفتم کنارش و گفتم: «ببخشید؟ ممکنه این کیف رو کنار بذارم تا بعداً بیام ببرمش؟»
مادرم آهی کشید و گفت: «نمیخواد من الان حساب میکنم.»
رو به والری کرد و با طعنه گفت: «اگه میدونستم کادوم رو خودم حساب میکنم یه جعبه شکلات انتخاب میکردم.»
گفتم: «این کار رو نکن مامان. بعداً میخرمش.»
ولی دیر شده بود. مادرم کارتش را داده بود و پیش از اینکه وقت داشته باشم تا اعتراض کنم پول کیف را پرداخت کرد. فروشنده کیف را با چند کاغذ خیلی نرم بستهبندی کرد.
گفتم: «خیلی ازت معذرت میخوام مامان. به محض اینکه این مشکل رو حل کنم پول کیف رو بهت برمیگردونم.»
مادرم گفت: «خوبه. حتماً کارتت مشکل داره. مطمئنم جیسون مشکل رو حل میکنه.»
مادرم طوری اینها را میگفت، انگار منظورش این بود که اگر جیسون اینجا بود این اتفاق نمیافتاد.
والری با سرخوشی گفت: «خب من دیگه باید برم.»
لحن والری طوری بود، انگار ما داشتیم دربارهی جدیدترین مد حرف میزدیم.
اصلاً یادم رفته بود والری هم بود.
دستم را فشرد و گفت: «جیسون تو دفتر منتظرمه.»
با مادرم خداحافظی کرد و رفت.
از خجالت سرخ شده بودم. متوجه شدم وقتی رو به من کرد چشمهایش از شادی برق میزد.
گفت: «خدافظ ایمی. امیدوارم این مسئله حل بشه.»
فقط سرم را تکان دادم، گونههایم سرخ شده بود و پشت سر مادرم رفتم بیرون.
«مامان من میرسونمت خونه.»
«نه ممنون. با مترو میرم. روز خیلی خوبی بود.»
لحنش طوری بود، انگار هیچ کدام از این اتفاقات را باور نکرده بود.
«پول کیف رو بهت برمیگردونم.»
ولی دیگر تا انتهای خیابان رفته بود.
در بانک دوباره همه چیز را برای صندوقدار تعریف کردم و کارتم را به او دادم.
حسابم را چک کرد.
اخم کرد و گفت: «آقای لوگان امروز صبح این حساب رو بستن.»
«ببخشید؟»
«این حساب جاری بسته شده. ولی حساب اعتباریتون هست.»
«مطمئنین؟»
«بله خانم.»
با عقل جور در نمیآمد. کارت امریکن اکسپرسم را روی پیشخان گذاشتم و گفتم: «این کارت چهطور؟»
کارت را برداشت و کشویش را باز کرد. قیچیاش را درآورد و آن را از وسط نصف کرد. قفسهی سینهام از عصبانیت درد گرفت و فکهایم را آنقدر محکم فشردم که دندانهایم درد گرفت. بدون اینکه حرفی بزند، کارت را برداشت و آن را هم چک کرد. آن حساب را هم لوگان بسته بود. دوباره با قیچیاش آن را هم از وسط نصف کرد.
بعد گفت: «کار دیگهای دارید که بتونم کمک کنم؟»
فقط توانستم بلند شوم و به سمت در بروم. این تمام کاری بود که میتوانستم انجام بدهم تا جلو خودم را بگیرم و در صورتش تف نکنم.
سوار ماشین شدم و زدم زیر گریه. موبایلم را از کیفم درآوردم و به جیسون زنگ زدم. رفت روی پیغامگیر. حتماً موبایلش را خاموش کرده بود. شمارهی دفترش را گرفتم.
مثل همیشه منشی دفترش، ژانتی جواب داد. جیسون موبایلش را جواب نمیدهد. سعی کردم طوری حرف بزنم، انگار خوشحالم. همان طور که اشکهایم را از روی گونههایم پاک میکردم به او گفتم میخواهم با جیسون حرف بزنم. ژانتی تلفن را وصل کرد به دفترش.
جیسون گفت: «سلام عزیزم.»
طوری طبیعی حرف میزد که با خودم فکر کردم حتماً بانک اشتباه کرده. شاید اشتباهی گفته جیسون لوگان بوده.
گفتم: «حسابم رو تو بستی؟»
سکوت کرد.
«بستی یا نه؟»
سکوت کرد.
«آخه چرا؟ الان چی کار باید بکنم؟»
روی صندلی خم شدم و هق هق گریه میکردم.
آهی کشید و گفت: «ایمی چرا بهم دروغ گفتی؟»
چشمهایم را بستم. وقتی از رستوران برگشتیم باغچهی پشت خانه را گشت تا ته سیگار پیدا کند. ولی چیزی پیدا نکرد. ولی این فکر به سرش زد که دلیل دیر رسیدنم به رستوران این بوده که معشوقهام دوباره به خانهی ما آمده بوده است. جیسون به من تهمت زد که یک شب دیگر با ملیسا تبانی کرده بودم و حالا یک سرنخ پیدا کرده بود.
بارها و بارها از من پرسید: «با کی بودی؟ با ملیسا بودی؟ با هم چی کار میکردین؟ حتماً با هم یه کاری میکردین؟»
تا اینکه از او خواهش کردم بس کند.
منطقی بود. به همین دلیل هم آمدن ملیسا را از او پنهان کرده بودم. چون معشوقهام بود. آمد، به من حلقه داد و حالا آزاد بودم که با او در خانه به این طرف و آن طرف بروم.
بالاخره ساکت شد و خوابش برد.
گفت: «باید یه کاری کنم.»
چند دقیقهی بعد آهسته خروپف کرد.
دوباره ادامه داد و گفت: «اون کیه ایمی؟»
به نظر میرسید ملیسا را رها کرده. به سؤالش توجهی نکردم. به هر حال صد بار جوابش را داده بودم.
گفتم: «تو با اینکه میدونستی میخوام مامانم رو ببرم بیرون و براش کادو بخرم، هم حسابم رو بستی، هم کارتهام رو باطل کردی. یعنی این کار رو فقط بابت این کردی که من دو شب پیش یادم رفته بود بهت بگم ملیسا اومده بود خونهمون؟»
«تو دوباره این کار رو کردی.»
با ناله گفتم: «چی کار کردم آخه؟»
«یادت نرفته بود که بهم بگی. عمداً بهم دروغ گفتی. ایمی چرا بهم دروغ گفتی؟»
زیرلب گفتم: «وای خدا. تو دیوونهای.»
«دیگه چه دروغهایی بهم گفتی؟»
«جیسون به خاطر خدا.»
«اصلاً ایمی تو چرا حامله نمیشی؟»
«ببخشید؟»
«دیگه یه سال شده. چرا اینقدر طول کشیده؟ ایمی نباید اینقدر طول میکشید. یا شاید هم چیزی هست که تو به من نمیگی؟»
گیج شده بودم.
«نمیفهمم منظورت چیه.»
«نمیفهمی منظورم چیه؟»
کف دستم را روی چشمهایم گذاشتم و گفتم: «منو خجالتزده کردی. تو میدونستی امروز میخواستم برای مامانم کادو بخرم. ولی با اینکه میدونستی، هم حسابم رو بستی، هم کارتهای اعتباریم رو باطل کردی.»
«حسابهات؟ کارتهای اعتباریت؟»
دلم میخواست به او بگویم گورت را از زندگی من گم کن، ولی میدانستم اگر این را بگویم یا به او فحش بدهم باید بعداً تاوان کارم را بدهم.
«آره جیسون. حسابم. تو پولم رو دزدیدی. نمیتونی اینطوری حسابهام رو ببندی.»
مکث کرد و بعد گفت: «الان کجا هستی؟»
«تو ماشین. بیرون بانک. چرا پرسیدی؟»
«داشبورد رو باز کن.»
«چی؟»
«شنیدی چی گفتم. فقط کاری که گفتم رو انجام بده.»
چفت داشبورد را فشار دادم و درش باز شد. داخل داشبورد یک دسته اسکناس بود که دورش یک کش لاستیکی داشت.
«این چیه دیگه؟»
«از این به بعد وقتی پول لازم داشتی از من میخوای. تو این فاصله چرا نمیری برای مامانت کادو بخری؟ برو دیگه.»
تلفن را قطع کردم و آن را روی داشبورد انداختم.
