فصلی از رمان «خشم» نوشته‌ی مایکلیدیس

«خشم» سومین رمان «الکس مایکلیدیس» است که با رمان مشهور «بیمار خاموش» به شهرت رسید. این رمان هم مثل «بیمار خاموش» و رمان دیگر مایکلیدیس یعنی «دوشیزگان» یک تریلر روان‌شناختی جذاب و خواندنی است.

۱۲۳

کیت وسط تمرین بود. قرار بود هفته‌ی بعد، در اولد ویک، در کار جدیدی درباره‌ی آگاممنون[۱] که انتظارات زیادی از آن می‌رفت و تراژدی آیسخولوس[۲] بود، اجرا داشته باشد. کیت نقش کلوتایمنسترا[۳] را بازی می‌کرد.
این نخستین اجرای نمایش در تئاتری واقعی بود و خوب پیش نمی‌رفت. کیت تقلا می‌کرد که نقشش را خوب ایفا کند، به‌ویژه در ادای واژه‌ها که از آن‌جا ‌که به مرحله‌ی پایانی رسیده بودند، این نشانه‌ی خوبی نبود.
کارگردان، گوردون، از داخل غرفه با لهجه‌ی پرطنین گلاسکویی فریاد زد: «محض رضای خدا کیت. ده روز دیگر افتتاحیه است. به خاطر خدا هم شده، نمی‌توانی بنشینی و از این متن لعنتی دیالوگت را یاد بگیری؟»
کیت با همان اندازه عصبانیت گفت: «دیالوگم را بلدم گوردون. مشکل این نیست.»
«پس چیست؟ تو را به خدا توضیح بده عزیزم.»
گوردون به‌شدت طعنه‌آمیز حرف می‌زد و منتظر پاسخ نبود. فریاد زد: «ادامه بده.»
بین خودمان باشد. همان طور که باربارا وست می‌گفت، من گوردون را بابت خشمش مقصر نمی‌دانم.
می‌دانید، با وجود استعداد زیاد کیت، بله خیلی با استعداد بود، در این مورد شک نکنید، خیلی آشفته بود. به هم ریخته. دمدمی‌مزاج. اغلب دیر می‌آمد. دعوا می‌کرد. همیشه هوشیار نبود و البته، چشم‌نواز، کاریزماتیک، جذاب و دارای حس ششم کاملاً درست درباره‌ی حقیقت، چه روی صحنه و چه پشت آن بود. مجموع تمام‌شان به این معنی بود که همان طور که گوردون بیچاره فهمیده بود، کار کردن با او بسان کابوسی خونین بود.
آه… اما این منصفانه نیست، مگر نه؟ خزیدن زیر قضاوت من درباره‌ی کیت و به طور کلی زیر رادار من بودن طوری است، انگار خودتان متوجه چیزی نمی‌شوید. من مکارم، مگر نه؟ سوگند خورده‌ام تا آن‌جا که ممکن است واقع‌گرایانه سخن بگویم و به شما اجازه دهم خودتان تصمیم بگیرید. بنابراین باید به عهدم پایبند باشم. از این به بعد سعی می‌کنم نظراتم را برای خودم نگه دارم.
به حقایق می‌چسبم:
کیت کراسبی بازیگر بریتانیایی تئاتر بود. او در لندن، در خانواده‌ای کارگری و در جنوب رودخانه بزرگ شد. البته مدت‌ها بود که هر ردی از لهجه‌اش با سال‌ها آموزش در مدرسه‌ی نمایش و آموزش صدا از بین رفته بود. کیت با لهجه‌ای حرف می‌زد که قبلاً تحت عنوان لهجه‌ی بی‌بی‌سی شناخته می‌شد و نسبتاً دقیق و سخت بود، اما باید گفت دامنه‌ی لغاتش وسیع بود. ظاهر تحریک‌آمیزی داشت و به قول باربارا وست، حس خوبی به دیگران می‌داد. جذاب کلمه‌ای است که برایش به کار می‌برم.
درباره‌ی این‌که وقتی پادشاه چارلز هنوز شاهزاده‌ی ولز بود، کیت در یک ناهار خیریه مهمانش بود و او را ملاقات کرد، داستان جالبی وجود داشت. کیت از چارلز پرسیده بود توالت‌ها‌ چه‌قدر دور هستند و با ناامیدی افزوده بود آقا اگر مجبور شوم در سینک می‌شاشم. ظاهراً چارلز از خنده ریسه رفته بود و کاملاً افسونش شده بود. بی‌تردید، نامزدی نهایی کیت در بازی از آن زمان تضمین شد.
کیت در اواخر چهل سالگی بود که داستان ما شروع شد. شاید هم بیش‌تر، دقیق گفتنش سخت است. مثل بسیاری از بازیگران، تاریخ دقیق تولدش متغیر بود. به هر حال ظاهرش به سنش نمی‌خورد. نگاهش دوست‌داشتنی بود، به همان اندازه که لانا زیبا بود، با چشم‌ها و موهای تیره. کیت به شیوه‌ی خودش به اندازه‌ی دوست آمریکایی‌اش جذاب بود. برخلاف لانا زیاد آرایش می‌کرد. با خط چشم و چند لایه‌ی ضخیم ریمل که چشم‌های درشتش را برجسته می‌کرد. تا آن‌جا که می‌دانم، ریمل هیچ وقت از چشم‌هایش دور نماند. فکر کنم روزی یکی دو لایه ریمل می‌زد.
ظاهر کلی کیت از لانا بازیگر‌تر بود، با جواهرات، زنجیر، دستبند، شال‌گردن، چکمه و کت‌های بزرگ. انگار هر کاری می‌کرد تا مورد توجه قرار بگیرد. ولی لانا که از بسیاری جهات واقعاً خارق‌العاده بود، همیشه تا حد امکان ساده می‌پوشید، انگار جلب توجه نابجا را بدسلیقگی می‌دانست.
کیت آدم دراماتیکی بود. فراتر از زندگی، با انرژی بی‌قرارانه. مدام می‌نوشید و سیگار می‌کشید. از این نظر و از هر نظر فکر می‌کنم، لانا و کیت را باید متضاد یکدیگر دانست. اعتراف می‌کنم دوستی‌شان همیشه برایم کمی رمزآلود بود. انگار اشتراکات بسیار کمی داشتند، اما مدت طولانی بهترین دوست هم بودند.
راستش از بین چندین داستان دوستانه‌ی درهم تنیده در این داستان، رابطه‌ی لانا و کیت نخستین، طولانی‌ترین و شاید غم‌انگیزترین رابطه باشد.
چه‌طور دو فرد متفاوت با هم دوست شدند؟
فکر کنم نقش جوانی در این موضوع پررنگ بود. دوستانی که در جوانی پیدا می‌کنیم، به‌ندرت از آن دسته افرادی هستند که بعداً در زندگی دنبال‌شان می‌گردیم. مدت زمانی که آن‌ها را می‌شناسیم، نوعی نوستالژی در دیدگاه‌مان می‌سازد. نوعی افراط، مسیری اختیاری در زندگی‌مان.
سی سال پیش، کیت و لانا در یک مجموعه فیلم با هم آشنا شدند. فیلمی مستقل در حال فیلم‌برداری در لندن: اقتباسی از «قرن نامطبوع» اثر «هنری جیمز.» ونسا ردگریو نقش اصلی را بازی می‌کرد، خانم بروک و لانا دخترش، ناندا بروکنهام بود. کیت نقش مکمل و طنز عموزاده‌ای ایتالیایی به نام اگی را ایفا می‌کرد. در طول فیلم‌برداری تابستانی کیت لانا را می‌خنداند و این دو زن جوان با هم دوست شدند. کیت لانا را با زندگی شبانه‌ی لندن آشنا کرد و آن‌ها به‌زودی هر شب بیرون می‌رفتند. گاهی و بی‌تردید با اطلاع کیت، لانا مست می‌کرد.
مثل عاشق شدن است، مگر نه؟ زمانی که دوستی جدید پیدا می‌کنید. و کیت نخستین زنی بود که دوست نزدیک لانا شد. نخستین متحد او در زندگی.
کجا بودم؟ ببخشید، ثابت شده برای یک راوی، حفظ موضوع کار دشواری است. باید تلاش کنم به آن مسلط شوم، وگرنه هرگز به جزیره نخواهیم رسید، چه برسد به قتل.
تمرین کیت، همین.
خب، خیلی مشکل داشت و مدام در دیالوگش گند می‌زد. اما نه از این رو که متن را حفظ نبود. بود. فقط در این قسمت احساس راحتی نمی‌کرد، حس می‌کرد گم شده است.
کلوتایمنسترا شخصیتی نمادین بود. زن فریبنده و افسون‌گر اصلی. او شوهر و معشوقه‌اش را کشت. یک هیولا یا یک قربانی، بسته به این‌که چه‌طور به آن نگاه کنید. عجب هدیه‌ای برای یک بازیگر. چیزی دندان‌گیر. به هر حال شما این‌طور فکر می‌کنید. اما اجرای کیت خیلی بی‌رمق بود. انگار نمی‌توانست شور یونانی لازم را از درونش به صدا درآورد. یک جورهایی نیاز داشت راهش را درون پوست، قلب و ذهن شخصیت حفر کند. شکاف کوچک اتصالی را کشف کند تا در آن لانه گزیند. بازیگری برای کیت، فرآیندی گل‌آلود و جادویی بود. اما در حال حاضر جادویی وجود نداشت، فقط گِل بود.
تا آخرش تپق می‌زد. کیت سعی داشت چهره‌ی شجاعی به شخصیت نمایش بدهد، اما احساس بدبختی می‌کرد. خدا را شکر که برای عید پاک چند روز مرخصی داشت، پیش از تمرین فنی و تمرین لباس. چند روز برای دوباره جمع کردن خودش، فکر کردن و دعا کردن.
گوردون در پایان تمرین اعلام کرد می‌خواهد همه پس از عید پاک، عالی باشند.
«در غیر این صورت مسئولیتی در قبال نمایش قبول نمی‌کنم. روشن شد؟»
این را خطاب به کل بازیگران گفت، اما همه می‌دانستند منظورش کیت است.
کیت لبخند بزرگی زد و گونه‌اش را بوسید.
«گوردون، عشق جان. نگران نباش، همه چیز تحت کنترل است. قول می‌دهم.»
گوردون چشم‌هایش را گرد کرد و متقاعد نشد.

***
کیت برای جمع کردن وسایلش به پشت صحنه رفت. هنوز داشت به رختکن ستاره‌ها می‌رفت که خیلی به هم ریخته بود: کیف‌های نیمه‌باز، لوازم آرایش و لباس‌های پخش و پلا.
نخستین کاری که در رختکن انجام داد، روشن کردن شمع یاسمینی بود که همیشه می‌خرید، برای خوش‌شانسی و از بین بردن بوی خفه‌کننده‌ی هوای نمور، چوب کهنه، فرش، آجرهای مرطوبِ پشت صحنه، غیر از سیگارهای مزخرفی که می‌خواست بیرون از پنجره پک بزند.
پس از روشن کردن شمع، کیفش را گشت و یک بطری قرص درآورد. زاناکس را در دستش تکان داد. همه‌ی قرص را نمی‌خواست، فقط تکه‌ای کوچک که اضطرابش را از بین ببرد. آن را نصف کرد، سپس یک ربعش را به دندان گرفت. تکه قرص تلخ روی زبانش حل شد. او بیش‌تر از طعم شیمیایی تند قرص لذت می‌برد. تصور می‌کرد طعم تندش یعنی دارد جواب می‌دهد.
از پنجره به بیرون نگاه کرد. باران می‌بارید. باران شدیدی به نظر نمی‌رسید و احتمالاً به‌زودی متوقف می‌شد. برای قدم زدن به کنار رودخانه رفت. پیاده‌روی خوبی می‌شد. باید هوایی به سرش می‌خورد. چیزهای زیادی در ذهنش داشت. و باعث شده بودند سرگیجه داشته باشد… راه زیادی داشت، موضوعات زیادی برای فکر کردن، برای نگران شدن، اما حالا نمی‌توانست با آن‌ها مواجه شود.
شاید یک نوشیدنی کمکش می‌کرد. یخچال کوچک زیر میز آرایش را باز کرد و یک بطری نوشیدنی سفید درآورد.
یک لیوان نوشیدنی ریخت و روی میز آرایش نشست. سیگاری روشن کرد، شدیداً بر خلاف قوانین تئاتر بود، مجازاتش مرگ بود، اما گور بابای مجازات. این‌طور که به نظر می‌رسید، این آخرین باری بود که در این تئاتر بازی می‌کرد. یا هر چیز دیگری، بی‌خیال.
با نفرت نگاهی به فیلم‌نامه انداخت. از روی میز آرایش به فیلم‌نامه زل زد. دستش را دراز کرد و آن را برگرداند. چه مصیبتی. چرا فکر کرد آگاممنون ایده‌ی خوبی است؟ احتمالاً وقتی با آن موافقت کرده، نشئه بوده. شرمنده شد و به طور مبهمی همه چیز را مرور کرد. منتقد تئاتر تایمز قبلاً از او متنفر بود. یک روز شرایطش را پیدا می‌کرد تا حسابش را برسد. آن حرامزاده‌ی روزنامه‌ی ایونینگ استاندارد را هم همین طور.
تلفنش زنگ ‌خورد، حواس‌پرتی خوشایندی برای افکارش. تلفن را بر‌داشت و به صفحه‌اش نگاه کرد. لانا بود.
جواب داد: «هی، خوبی؟»
«خوب می‌شوم. فکر کردم کمی آفتاب گرفتن چیزی است که هر دو به آن نیاز داریم. می‌آیی؟»
«چه گفتی؟»
«جزیره… برای عید پاک» پیش از این‌که کیت جواب دهد، لانا ادامه داد: «نگو نه. فقط خودمانیم. من، تو، جیسون و لئو. و البته آگاتی… نمی‌دانم اگر از الیوت هم بخواهم، بعدا اذیتم می‌کند یا نه… خب نظرت چیست؟»
کیت وانمود کرد که دارد حساب و کتاب می‌کند. سیگارش را از پنجره بیرون انداخت و گفت: «خب، دارم پروازم را همین الان رزرو می‌کنم.»

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

  1. Agamemnon رهبر یونانیان در جنگ تروا.
  2. Aeschylus نخستین تراژدی‌نویس یونانی.
  3. Clytemnestra همسر آگاممنون.

ارسال یک پاسخ

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

با تشکر، ‎دیدگاه شما پس از تأیید، منتشر می‌شود.

یک × چهار =