قابل توجه علاقهمندان به نویسندگی!
«نوشتن فراتر از مرزها» نوشتهی «آلیس لاپلانت» برای علاقهمندان به نویسندگی، مدرسان نویسندگی و نویسندگان، یکی از مفیدترین آثار این حوزه است. این کتاب تمرینمحور، با تمرکز بر موانع فرایند نوشتن، در 98 فصل، تمرینها، نمونهها و توضیحاتی را ارائه میکند که برای هر کسی که علاقهمند به نوشتن است، بسیار راهگشا خواهد بود. همین طور کتابی است که میتواند برای سرمشق در فرایند آموزش نوشتن نیز کاربردهای فراوانی داشته باشد. «لاپلانت» در فصل آخر این کتاب، توضیح میدهد که شیوهی کارش در این کتاب به چه شکل بوده است و آنچه میخوانید، متن کامل فصل آخر کتاب است.
همان طور که اغلب به هنرجوها در همهی سنین میگویم، هر کسی فرآیند خودش و روش خاص خودش را برای نوشتن دارد. برخی ـ شاید بیشتر مردم ـ به آرامش و حتی انزوا نیاز دارند. دیگران، مانند من، بهترین عملکردشان را میتوانند وسط فرودگاه شیکاگو در شب شکرگزاری انجام بدهند. هر چه سروصدا و هرجومرج اطرافم بیشتر باشد، بهتر است. اگر مرا در جنگلی زیبا و سبز قرار بدهند که چیزی جز زمان و صدای پرنده ندارد، چیزی تولید نخواهم کرد. اما زمان محدود، سفر هوایی و نوزادی که در صندلی پشت سرم جیغ میکشد، به من این امکان را میدهد که صفحه پشت صفحه بنویسم. (امیدوارم خوب هم باشد.)
بنابراین متوجه میشوید که چرا من همیشه برای دادن مشاوره دربارهی فرآیند کار مرددم. مهمترین کاری که باید انجام دهید این است که واقعاً بنویسید. مثالی که من استفاده میکنم، ماهیگیری است: اگر سوار قایق شدید و شروع به پارو زدن کردید تا مکان مناسبی برای انداختن قلاب خود پیدا کنید (مثلاً با این فکر که تا زمانی که واقعاً ماهی را نبینید، قلاب نمیاندازید)، میتوانید بیشتر وقت خود را به آببازی بگذرانید و هرگز ماهی صید نکنید. به هر حال یک جایی باید قلابتان را در آب بیندازید و ببینید آیا ماهی صید میکنید یا خیر. این تنها راه نوشتن است. قلابتان را در آب بیندازید و تلاش کنید. از جان و دل مایه بگذارید. شاید چیزی صید کردید. اما اگر از گذاشتن کلمات بر کاغذ خودداری کنید (مثلاً با این فکر که تا زمانی که نشانهای دریافت نکنید که چیز مهمی برای نوشتن وجود دارد، شروع نمیکنید)، خب احتمالاً مدت زیادی بیحرکت خواهید بود.
البته نویسندگانی هستند که در ذهن خود «مینویسند» و تا زمانی که شعر، داستان کوتاه یا رمانشان تمام نشود، چیزی روی کاغذ (یا کیبورد) نمیآورند و بعد از آن، همه را بیرون میریزند. اینها هم وجود دارند و اگر شما هم یکی از اینها هستید، داشتههای خود را بشمارید و سعی کنید به نگاههای بدی که از سوی نویسندگان دیگر خواهید داشت، احساس بدی نداشته باشید. اما بسیاری از ما نویسندگانی هستیم که «بی اف اسکینر»[۱] در مقالهای به نام «چگونه آنچه باید گفت را کشف کنیم: سخنی با دانشآموزان» توصیف کرده است.
اسکینر استدلال کرد که نوشتن در سر اتفاق نمیافتد، بلکه در انگشتان اتفاق میافتد. عمل فیزیکی نوشتن مستلزم این است که تمام شهود، افکار و احساسات ناخودآگاه و کوچکی را که زیر لایههای زندگی عادی دفن شدهاند، درگیر کند. درواقع همان طور که با انگشتان خود تایپ میکنید (یا با دست مینویسید)، یاد میگیرید و کشف میکنید. اسکینر استدلال میکند که اگر این نوع دگرگونی و حس کشف اتفاق نیفتد ـ اگر دقیقاً آنچه در ذهنتان است بنویسید ـ فقط از افکاری که قبلاً به طور کامل در مغزتان شکل گرفتهاند، دیکته میکنید. این امر تقریباً همیشه منجر به نثری منطقی، «قابل پیشبینی» و بله، خستهکننده میشود.
البته نویسندگانی هم هستند که طرحریز و برنامهریز یا طراح هستند. اتفاقاً من یکی از آنها نیستم، ولی دوباره میگویم، اگر اینطور بهتر کار میکنید، به سراغ آن بروید. با این حال حتی برای این افراد هم، این کتابی است که زمانی که در یک نقطه از داستان گیر افتادهاند یا زمانی که کاراکتر با آنها ارتباط نمیگیرد، به دردشان میخورد.
دقیقاً به همین دلیل این کتاب را نوشتم. برای استفادهی اکثریت ما نویسندگانی که هنگام نوشتن به ساختار نیاز داریم. کسانی که نیاز به تلنگر دارند. این قضیه هیچ مشکلی ندارد. وقتی رمانهایم را مینویسم، همیشه چیزی را در حاشیهی آنها یادداشت میکنم تا صحنه یا بخشی از روایت را بررسی کنم. اینها معمولاً مشقهای کوچکیاند که بهسرعت در داستان مطرح میشوند و پیش میروند.
و محدودیتها فقط برای مبتدیان نیست. به «مایکل کانینگهام» نگاه کنید که رمان برندهی پولیتزرش با نام «ساعتها» را به عنوان تمرینی در تقلید از «خانم دالووی» نوشتهی «ویرجینیا وولف» آغاز کرد و خود را به استفاده از زبان و نکات طرح او در ساختن روایتش محدود کرد.
در استفاده از محدودیتها چیزی برای شرمساری وجود ندارد. این تقلب نیست و البته راه آسانی هم نیست. این راهی قدیمی برای آزاد کردن خلاقیت ذاتی ذهن شماست. بروید سراغش!
- ۱. Burrhus Frederic skinner روانشناس برجستهی آمریکایی و مبدع نظریهی «شرطیسازی کنشگر» است که به «شرطیسازی عامل» هم معروف است. اساس نظریات اسکینر و سایر روانشناسان مکتب «رفتارگرایی» این است که انسان را «جعبهای سیاه» در نظر میگیرند و به فرایندهای درون مغز و روان او توجهی ندارند. آنها معتقدند برای بررسی و شناخت انسان، بررسی رفتار کفایت میکند.
